في ذات المساء...

عندما السماء أرتفعت في عيناي...

قلمي تاه..ولم يجد يداً تصافحه....

تجنب البكاء...

فصفعته....بأقدامي.....

دموعاً سوداء بدأت تسيل...حضنتها ورقتي الرمادية...

لتصبح لها وطناً....في زمن التي لا وطناً للقصائد.........

أمسحها بيدي...قليلاً وتجف...

يداي ملطخة بدمه و ورقتي ,خريطة من أنهار الليل.....

أبحث بداخلي...

عن فؤاداً كان يوماً ...يحتفظ بكراسة المطر...

لطفلة, ترقص في الطين حافية القدمين...

تمد يداها للسماء..

حين تمطر نجوماً في غياب الليل...

بلا مظلة..مظلتها البنفسجية...

وألان...أريد شظية من شظايا قلبي الوردي..

أكتب عليه,قصيدتي الدامية..وعنواناً بريدياً...

أرصفة الخيال.....

أين قلمي؟؟؟؟

 

 

 

در ان غروب..

هنگامیکه اسمان درچشمانم بلند گشت...

قلمم براشفت..ودستی نیافت از برای دست دادن...

دوری جست از ناله..

کشیده ای بر او ..باقدمهایم!!

اشکهایی سیاه جاری وکاغذ خاکستری ام انها را در اغوش..

تا وطنی برای انها گردد..

در زمانی که برای غزلها وطنی نیست..

با دستهایم انها را پاک..اندکی وخشک میگردند..

دستانم اغشته به خونش وکاغذم نقشه ای از رودهای شب...

در درونم گریزی میزنم..

در پی قلبی که روزی...دفترخاطرات باران در او بود..

برای دخترکی ,که پابرهنه در گل میرقصید..

دستانش را به سوی اسمان باز..

هنگامیکه ستاره می بارید ,در غیاب شب...

بدون چتر..چتر بنفش رنگش..

واینک ,...

پاره ای از پاره های قلب صورتی ام را میخواهم..

تابنویسم بران غزل خونینم را..وادرس پستی...

پیاده روهای خیال..

کجاست قلمم؟؟؟